
یه روزایی بود که وقتی بحث از زندگی توی شهر من میشد دلت نمیومد نه بگی،لاقل می گفتی هر چی خدابخواد که دلشکسته و ناامید نشم.شاید اونوقتا بیشترتر عاشقم بودی شایدم هیجانات جوانی شاید بی تجربگیمون... نمیدونم الان اسمشو چی میذاری اما من علاقه و عشق تعبیرش میکردم،جزئی از دوست داشتن،اما حالا وقتی بحثو میکشم به زندگی توی شهرم ،میگی چه خوش اشتها!لب باز کردن به کنایه رو کی یاد گرفتی عشق من!کی به هدیه ی عکسام ...
ادامه مطلب