نمیدونم الان اسمشو چی میذاری اما من علاقه و عشق تعبیرش میکردم،جزئی از دوست داشتن،اما حالا وقتی بحثو میکشم به زندگی توی شهرم ،میگی چه خوش اشتها!لب باز کردن به کنایه رو کی یاد گرفتی عشق من!کی به هدیه ی عکسام میگفتی خسته نباشی!تو که دل سوزوندن توی مرامت نبود.نیش و کنایه توی کارت نبود...
میدونی چن وقته «دوست دارم» نگفتیم !
گفتم به روز بیا همایش ببینیم همو گفتی کارام سنگینه و نمی تونم بیام اما حالا کارت اجازه میده 4 روز مرخصی بگیری و بری سفری که قرار بود بذاریم بعد از عقد باهم بریم...
گفتم قول داده بودیم بمونیم تا بعدا با هم بریم زیارت،گفتی قبلنا هر وقت حالم بد بود تو زودی سرحالم می آوردی.ینی حال و روز بی تعریف من شده دلیل اینکه به روت نیاری قرار بود بمونیم تا با هم این سفرو بریم؟ینی اگه خدانکرده روزی نتوستم ناراحتیاتو کم کنم مجوزی میشه که قولاتو نقض کنی؟
به من میگی بی انصافی.میگی خودخواه نباش.اما تو که منصف و از خودگذشته ای بگو چقدر برای دلم تلاش کردی مادرتو راضی کنی ک شهر ما ساکن شیم.(میگی سچردی به خودم!دستت درد نکنه).تو بگو این حرفایی که میزنم از مشکلات آیندمون و غربت و امنیت شغلی و دردسر بزرگ کردن بچهبدون اینکه دلسوزی باشه که وقتی سرکاریم مراقبش باشه و...بیراهه؟
دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...