از روزگار مرده ای متحرک.که حتی توی خواباش هم در حال فکر کردن ممتد و بی فرجام برای پیدا کردن راه حل مشکلمونه.
دختری کع صبحا وقتی چشم با میکنه از شدت خشتگیه روحش نمی تونه از جاش پاشه.از صبح خستس، نسبت به کل دنیا بی علاقس،رنگها و طعمها همه براش خاکستری اند.مدت هاست دیگه دیگه نخندیده،شیطنت و بچه بازی و فعالیتای مورد علاقشو نداشته.دیگه از اون انرژی و جنب و جوش و تن تن حرف زدنا خبری نیست.فقط به دختر در خود فرو رفته و از دورن پیر شده به جا مونده که از شدت بی انگیزگی حتی پایانامشو بقچه کرده و گذاشته پشت کوله بار مشکلاتش تا شاید روزی دوباره جریان زندگی به رگ عمرش تزریق بشه و بتونه از سر بگیره پایان نامه ایو که اینقد سرش ذوق داشت.گرفتارم و چاره و نجات و روزنه ای نمیبینم،فقط عاجز و گنگ دارم دست و پا میزنم،هر بار که خودمونو به آرزوهامون نزدیک دیدیم ،مثل سرابی همه چیز به سرعت ناپدید شد.این روزا فقط بی هدف نفس می کشم و فکر و خیال میکنم.چن تا از تار موهام سفید شدن،از این بار سنگین آرزوهای انبار شده توی دلم خستم.اینقدر خسته و ناامید و گنگ که حتی نمازمم ول کردم...
نمیدونم اتحانه،تاوانه،مجازاته،عنایته.فقط میدونم اینطوری پیش بره مثل یه برگ خسته و بی رمق پاییزی از سرشاخه ی درخت عشق زمین می خورم...
دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...