واااااااااااااااااااای. قلبم داره از دهنم میزنه بیرون. زنگ زدن از ساااااااااااااصد. خدایا ینی میشه؟ این بهترین فرصت واسه منه. فردا دارم میرم تهران دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...
ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال میکنید
زن این طوری است که می چسبد، سفت و سخت می خواهدت. هی می گوید که با همه چیز می سازم، حتی بهتر از آن که مادربزرگ با پدربزرگ و هوو می ساخت، هی اصرار می ورزد که بمانیم، تا ابد حتی، هی تصویر عاشقانه می سازد، بعد همان طور که مرد دارد ناز می کند، دارد طفره می رود، دارد خودش را به آن راه می زند و فکر می کند زن هنوز می خواهد، فکر می کند زن هنوز می سازد، یک هو ناغافل می بیند زنی نیست کنارش، که بخواهد، که بسا دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...ادامه مطلب
ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال میکنید
جلوی آینه موهایم را شانه کنم ..روسری آبی ام را بپوشم و آرام آرام بروم توی آشپزخانه ..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی ..بگویی : چقدر قشنگ شدی ..یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم ..ناراحت شوم که پیر شده ام .. زشت شده ام ..و تو باز بگویی : با موهای سفید بیشتر دوستت دارم !و من مثل بیست سالگی هایم ذوق کنم ..سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی ..بگو دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...ادامه مطلب
ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال میکنید