
کاش از دلم خبر داشتی... از روزگار مرده ای متحرک.که حتی توی خواباش هم در حال فکر کردن ممتد و بی فرجام برای پیدا کردن راه حل مشکلمونه.دختری کع صبحا وقتی چشم با میکنه از شدت خشتگیه روحش نمی تونه از جاش پاشه.از صبح خستس، نسبت به کل دنیا بی علاقس،رنگها و طعمها همه براش خاکستری اند.مدت هاست دیگه دیگه نخندیده،شیطنت و بچه بازی و فعالیتای مورد علاقشو نداشته.دیگه از اون انرژی و جنب و جوش و تن تن حرف زدنا خب...
ادامه مطلب