دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری

متن مرتبط با «حکایت» در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری نوشته شده است

حکایت ما آدما و دنیای بعد از مرگ

  • نیلوبلاگ

    دو تا بچه دوقلو بودن توی شکم مادر. اولی میگه تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟ دومی: آره حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم اولی: امکان نداره. ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه. اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشونه بده. دومی: شاید مادرمونم ببینیم اولی: مگه تو به مامان اعتقاد داری؟ اگه هست پس چرا نمی بینیمش ...

    ادامه مطلب
  • حکایته همون "مدرسه جای درسه"خودمونه!

  • نیلوبلاگ

    شاید خیلیا قدم زدن و شوخی بیش از حد و معاشرت با یه جنس مخالف که اونو انتخابشون و نامزدشون میدونن رو در محیز دانشگاهی عادی بدونن.توی خیلی از دانشگاهای ایران هم به وفور دیده میشه و خرده ای هم بر این مساله گرفته نمی شه.من نمی خوام فتوای دینی بدم یا موعظه کنم و هشدار بدم،فقط دارم برداشتا و دریافتای خودمو ار موضوع میگم که ربطی هم به دیدگاه دینی و ناظر بودن خداوند به اعمالمون نداره.به نظر من وقتی شما توی محوطه ی دانشگاه با نامزدت قدم میزنی و صحبت می کنی.این مساله از دید مدیر گروه و استاد راهنمات دور ن...

    ادامه مطلب