بهار آمد و بشکفت غنچه ذهنش
خدا کند ز کرم کاشکی نصیب منش
هر آن کسی که به بند چنین فرشتهxadای فتد
کجا فریب دهد صد هزار اهرمنش
نهفته در لب او معجزات عیسایی
به جسم مرده من روح میxadدمد سخنش
لطیف هست چنان برگ گل رخ زیبایش
لطیفxadتر بود از برگxadهای غنچه تنش
کبود میxadشود آن مرمر بلند اندام
اگر که بوسه زنم در خیال بر بدنش
در این جهان به چه او را همی کنم تشبیه
که در لطایف و خوبی برد به خویشتنش
برای عاشق صادق وطن نخواهی یافت
کجاست دلبر عاشق همان بود وطنش
نیامدی که ببینی سرشک چشم سجاد( حمید)
کنون بیا و ببین همچو شمع سوختنش
حمید مصدق
دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال میکنید
برچسب: فدای مهربانیت, نویسنده: بازدید: 13