دیشب تا ساعت چهار بیخوابی به سرم زده بود!

خرید بک لینک
دیشب با اینکه امتحان امروز سنگین بود بیخواب شدم اما نه از استرس،اینقدر حالم خوش بود که خوابم نمیبرد.

حس اینکه آدم یه همدمی داشته باشه که همه جوره پای سختیاش وایسته،حتی پا به پاش بیدار بمونه تا مشوقش باشه امتحانشو بخونه با این وجود که صبح زود کار داره.حرفاش آرامش و قوت قلب باشه و امید،در حالیکه خودشم توی شرایطیه که نیاز به قوت قلب داره اما بخاطر شرایط سختمون حتی توقعی از حرف زدن باهام نداره...

اینقدر توجه و مهر و پشتیبانی قلب و روحمو مملو از محبت کرده بود،حس میکردم روحم پر از شوق دوست داشتن و تشکره.قلبم داشت پرمیکشید.

تا ساعت 4 پهلو به پهلو شدم اما چشمم آرامش و خیال خواب نداشت.

نمیدونم دقیقا چقدر بعد ساعت 4 خوابم برد اما خواب دیدم بابام راضی شده و دارید میاید خواستگاری اما هر چی منتظر موندیم نرسیدید و زبونم لال تصادف کرده بودین.از خواب پریدم و باز که خوابیدم همین خوابو دیدم و باز پریدم از خواب.بار سومم باز همینو دیدم و از خواب پریدم دیدم دیگه باید حاضر شم برم کلاس.اما بجای حاضر شدن نشستم ی دل سیر های های گریه کردم.برای عشقم آیه الکرسی خوندم و صدقه کنار گذاشتم اما از صب دلم آروم نگرفته،همش دلشوره داشتم که نکنه مشکلی یا ناراحتیی پیش اومده براش خدانکرده.نکنه حال و روزش زبونم لال رو به راه نیست یا گره ای به کارای پایانامه و سربازی و... آزارش میده.حتی همون لحظات صبحم که گریه می کردم منتظر موندم آن شه تا یکم دلم قرص شه حالش خویه اما نشد و من تا همین الان وقتی پیامای دلتنگیشو دیدم دلشوره حالشو دارم که چرا پکر و دلتنگه.

دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 18:18

صفحه بندی