یییییک
دوووووو
منم بدو رفتم غذارو از بالکن آوردم و ...
سههههه.جییییییغ
با نگرانی چشماشونو باز کردن و ایندفه همه با هم جیییییییغ!
اونام چیزیو که من دیده بودم دیدن!یه ملخ آخوندک گنده که روی در قابلمه ی توی دستم بود و هر آن ممکن بود جست بزنه روی دستم!
هیچ کس ابدا به غذا توجه نداشت و تنا جیغ و پناه گرفتن بچه ها از ملخ بود!خود منم تنها مدیریت بحرانی که تو اون لحظه انجام دادم این بود که قابلمه ی غذایی رو که اونهمه براش زحمت کشیده بودم رو ول نکنم روی زمین و آروم بذارمش روی میز و فرار کنم یه گوشه ای که با یه جست نتونه بهم برسه!توی همین حین و بین جیغ زدن که جناب ملخ بزرگ در حال مشاهده ی مناطر بود به دوستم مگس کش رو دادم و گفتم میشه یه تلنگری بهش بزنی تا بپره توی همون بالکنی که به رو روش وایستاده و اونم از راه دور و با یه جیغ خفیف با مگس کش زد بغل ملخه و ملخه چرید توی بالکن و ما نفس راحتی کشیدیم!
پ ن:پیشنهاد می کنم که اولا به این روش کسیو سوپرایز نکنید چون ریسکش بالاس و ممکنه قابلمتون در نداشته باشه و مجبور شید ملخ پلو نوش جون کنید!
و دوم اینکه ملخ کش قصه میشه قهرمان داستان نه آشپز غذا ملخی!
مطمئنم دلم برای روزای خوابگاهیم و دوستای خوابگاهیم تنگ میشه بعدنا.
دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8