من و آخوندک جان!

خرید بک لینک
دیشب رفتم با ذوق کلی غذا پختم که تا هم اتاقیای گرسنه و خستم از دانشکده برمیگردن سوپرایزشون کنم،بعد کلی تقلا و وایستادن پای گااز بالاخره غذا آماده شد و آوردمش که یه جای اتاق قایم کنم که وقتی اومدن یهو بیارم براشون که هیجان انگیز شه مثلا.چشمم افتاد به تراس و گفتم خودشه.همینجا بهترین گزینه ی سوپرایزه.خلاصه دوستام رسیدن و حسابی گرسنه بنطر میرسیدن.من گفتم چشاتونو ببندین و تا سه بشمرید و باز کنید.اونام با تعجب چشاشونو بشتن و شروع کردن به شمردن.

یییییک

دوووووو

منم بدو رفتم غذارو از بالکن آوردم و ...

سههههه.جییییییغ

با نگرانی چشماشونو باز کردن و ایندفه همه با هم جیییییییغ!

اونام چیزیو که من دیده بودم دیدن!یه ملخ آخوندک گنده که روی در قابلمه ی توی دستم بود و هر آن ممکن بود جست بزنه روی دستم!

هیچ کس ابدا به غذا توجه نداشت و تنا جیغ و پناه گرفتن بچه ها از ملخ بود!خود منم تنها مدیریت بحرانی که تو اون لحظه انجام دادم این بود که قابلمه ی غذایی رو که اونهمه براش زحمت کشیده بودم رو ول نکنم روی زمین و آروم بذارمش روی میز و فرار کنم یه گوشه ای که با یه جست نتونه بهم برسه!توی همین حین و بین جیغ زدن که جناب ملخ بزرگ در حال مشاهده ی مناطر بود به دوستم مگس کش رو دادم و گفتم میشه یه تلنگری بهش بزنی تا بپره توی همون بالکنی که به رو روش وایستاده و اونم از راه دور و با یه جیغ خفیف با مگس کش زد بغل ملخه و ملخه چرید توی بالکن و ما نفس راحتی کشیدیم!

پ ن:پیشنهاد می کنم که اولا به این روش کسیو سوپرایز نکنید چون ریسکش بالاس و ممکنه قابلمتون در نداشته باشه و مجبور شید ملخ پلو نوش جون کنید!

و دوم اینکه ملخ کش قصه میشه قهرمان داستان نه آشپز غذا ملخی!

مطمئنم دلم برای روزای خوابگاهیم و دوستای خوابگاهیم تنگ میشه بعدنا.

دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری...

ما را در سایت دلنوشته ی های ایام سخت بیخبری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 2:40

صفحه بندی